تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

هیچ کدام از صفات خدا به اندازه غفاربودن مرا دچار سرگیجه نمی‌کند. تنها علتش هم این است که اگر آدم گناه نمی‌کرد کی و کجا خدا می‌توانست غفار باشد؟! و مغفرت چه معنایی داشت! بحث کلامیش را نمی‌دانم اما می‌دانم خدا در این صفت محتاج بنده شد. این حرف به‌خودی خود هم بد نیست آنجایی خیلی بد و مبهم می‌شود که صفات خدا عین ذات اوست و ذات هم عین صفات.

س: چه وقت می‌فهمیم خدا غفار است؟

ج: وقتی آدم گناه کند!

س: آیا اگر آدم گناه نکند این صفت محقق می‌شود؟

ج: نه!

نتیجه: آدم باید گناه کند تا آمرزندگی را درک کند.

............................................................... 

پانوشت: لطفا یک کیلو سیب قرمز آبدار!

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 7:56 توسط | |

ساعت یازده و چهل و سه دقیقه و بیست و یک ثانیه در حالی که در خیابان راه می‌رفتم تصمیم گرفتم بمیرم. و مُردم. به همین سادگی. حالا مرده‌ام و از این بابت احساس بدی ندارم. اما بد نیستم لحظات احتضار و بعد از آن را از زبان خودم بخوانید.

چند دقیقه قبل توی یک بنگاه املاک نشسته بودم و صحبت از خرید خانه بود. مشاور املاک پرسید: خانه تمام رهن باشه؟ یا اجاره هم میدید؟

گفتم: رهن کامل.

- خب، یه خوابه یا دو خوابه؟

فرقی نداره. (سریع این فکر به ذهنم رسید که حتی بدون اتاق خواب هم میشه. اما بدون توالت خانه به گند کشیده می‌شه) ....

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 23:8 توسط | |

شعرت بهانه دردواژه‌هایم شد:

در افسوس پاره‌پاره نفس‌های بریده‌ام گم می‌شوم؛ لبریزم ازحسرت بارش‌های بی‌پایان؛ من و بارانِ پاییز چه فرقی داریم جز آن‌که من غمگین‌ترینم و او صبورترین!
می‌خواستم حریره‌‌ای از سبز بپوشم زرد و قهوه‌ای فصل ریزش نفس‌هایت را اما یخ زد، بهار خوشی‌ها در زمستان کلمات تو و باز منم و دهلیز غمی که در آن فرو می‌روم و آفتاب زردی که پیش چشمم می‌میرد.
کاش روزها دقیقه‌ای بودند و سال‌ها ساعت مرگ را ناقوس‌وار زوزه می‌کشیدند تا نفسی تازه کنم.
خسته‌ام! نه به قدر کوهی که سنگینیش را نمی‌تواند یک قدم جلو برود؛
خسته‌ام! نه به قدر چسبندگی مردابی که نمی‌تواند پای از لنج‌زار زمین بیرون بکشد؛
خسته‌ام! نه به قدر غاری که دهانش را از سال‌ها تا سال‌ها گشوده و هنوز دلتنگی‌هایش را به روشنایی نسپرده است؛
خسته‌ام! به قدر فشردگی حجم اقیانوس بر نفس‌های واپسین یک غریق.
خودم را به زمین سپرده‌ام تا گنج نفسم را بر معلقاتش بیافزاید و باز قصه‌های کهنش را در چاه سرخوردگی‌ها از سر بگیرد.

حصارم را تنگ بگیرید تا زیر سنگینی این خلوت آرام بگیرم! 

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 10:29 توسط | |

به من حق بده که مثل برگ‌های زرد و قهوه‌ای، همه‌ی پاییز بریزد میان تنهاییم. صدای خش‌خش فشردگی، میان ثانیه رفته و نیامده را می‌شود از شکستگی گلویم فهمید. بگو مهم نیست؛ وقتی به چیزی دل‌نبسته‌ای، خوشبختی! اما آیا این کافی است تا دنیا را به ریشخند بگیرم؟

به من حق بده!...

دنیا در دهانم طعمی ندارد و من هم چشم طمعی به دنیا ندوخته‌ام. حالا برایم چه خواهد ماند! جز چشم‌براهی به راهی که انتهایش در ابهام زمان فرو می‌رود و من در قعر این ماندن دست‌آویزی ندارم؟

بگذار حسابم را از همه جدا کنم. وقتی پس‌اندازی برای فردا نیست، روی هیچ‌چیز نباید حساب باز کرد. به این قرار که باشد باید به کیش دست‌های همه عادت کنم. مات مانده‌ام میان این‌همه تردد که نتیجه‌ای جز خیرگی به دست‌های این و آن نداشت.

اما چیزی هست؛ چیزی که حسابم را از همه جدا می‌کند، هرچند این هم فصل ممیزی نیست تا دل‌خوش کنم که یک سر و گردن از دیگران به بودن نزدیک‌ترم.

تمام حرف این‌جاست که عشق از اهالی بهشت نبود، قطره‌ای از حزن خدا بود که در هجرت آدم ـاز بهشت - بر زمین چکید.

امیدی نیست که پلک‌هایت را ببندی و عطر خوش کافور را تا عمق جانت فرو ببری و چشم‌هایت را باز کنی و خیال برت دارد که سبزآبی آسمان چشمت را بزند و تو مجبور باشی چشم به گندمزار گناه آدم بدوزی.

به من حق بده!... در تقویم هجرت من، همه چیز از پیش مکتوب بود. طالبی نداشت این مهر جز آن‌که قَبِلتُ بگویم بر نبودنم.

کلک خیال من سر بر تقدیری سپرد که جز همین لحظه دارایی نداشت.

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 22:21 توسط | |


نوشته‌ای از سهراب آقا سلطان

اين داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اينكه نويسنده ملزم شد هركجا واژه  سبز به كار رفته به رنگ ديگري تغيير دهد
 
از زرده ميدان تا زردوار
شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد ميزد : زردوار ، زردوار ... بدو حركت كرديم ... زردوار جا نموني!
زردعلي نفس‌زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجواني زرده رو كه هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، يك كيسه گوجه زرد را به زور با خود حمل مي‌كرد ، بعد از اين‌كه كيسه گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسي كشيد و سوار شد
حق داشت نفس‌نفس بزند ، طفلكي از زرده ميدان تا ترمينال با آن بار سنگين گوجه زرد پياده آمده بود!
زردعلي چند ماهي ميشد كه از زردوار آمده بود تهران براي كار ، او در يك مغازه ي زردي فروشي شاگرد شده بود ، تمام روز با ميوه جات و زرديجات سر و كار داشت و گاهي به سفارش مشتري زردي هم پاك ميكرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهاي درشت را به سفارش كبابي محل جدا ميكرد
حالا در موسم زرد بهار با اشتياق فراوان قصد برگشت به روستاي سرزردشان را داشت
دلش براي خوردن زردي پلو  كنار خانواده پر ميزد ، فكر ميكرد امسال حتما خواهرش دوباره براي باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است ، در اين بهار كاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست نخورده ، دويدن روي تپه هاي سرزرد ، غلطيدن روي زرده ها ديوانه اش كرده بود
هنوز شاگرد راننده فرياد ميكرد : زردوار بدو كه حركت كرديم زردوار بدو
راننده اتوبوس داشت براي همكارش تعريف ميكرد كه چطور مامور راهنمايي رانندگي بر سر عبور از چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه كرده بود
زردعلي بيقرار حركت كردن اتوبوس بود ، از سر بي حوصلگي تزئينات جلوي اتوبوس را از نظر ميگذرانيد ، خرمهره هاي آويزان از آينه - دسته گلها و زرده هاي روي داشبورد  پرچم زرد و سفيد و قرمز ايران - شعري كه قاب شده به ستون وسط چسبيده بود (من چه زردم امروز) و
كنار زردعلي سيدي با شال و كلاه زرد نشسته بود ، بيتابي او را كه ديد با لهجه ي زردواري گفت : چيه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد ، چرا اينقدر نگراني؟ زردعلي با ناراحتي جواب داد : اينجوري كه معلومه نصف شب ميرسيم زردوار ، سيد كلاه زردش را روي سر جابجا كرد و ادامه داد : بالاخره ميرسيم حالا يك كم دير بشه چه اشكالي داره ؟ بعد يك مشت چاغاله ي زرد ريخت تو مشت زردعلي و گفت : برگ زرديست تحفه ي درويش
تقريبا همه به تاخير در حركت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختري كه در صندلي سمت چپ زردعلي نشسته بود ، با چشماني زرد كه سرگرم خواندن روزنامه ي كلمه زرد بود
در همين بين بود كه ناگهان يكي از نيروهاي ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با تحكم گفت : اين اتوبوس توقيفه ، راننده با دستپاچگي پاسخ داد : چرا ؟ ما كه خلافي ... ، ولي قبل از آنكه جمله ي راننده تمام شود با باتوم محكم كوبيد روي شيشه و نعره زد: مرتيكه حالا ديگه اتوبوس زرد تو جاده راه ميندازي؟
مسافرها از ترس يكي يكي پياده ميشدند ،راننده قصد اعتراض بيشتر به مامور را داشت كه پيرمردي او را نصيحت كرد : زبان سرخ سر زرد ميدهد بر باد ... زردعلي هاج و واج مانده بود
دختر چشم زرد آرام زمزمه ميكرد : دستهايم را در باغچه ميكارم ... زرد خواهد شد ...ميدانم  ... ميدانم



نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:40 توسط | |

هرکس را روزی است

روز من یکشنبه

ساعت ۴ بعد از ظهر 

۲۸ آبان است 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:50 توسط | |


Design By : Night Skin