گذار
دلنوشتهها
هیچ کدام از صفات خدا به اندازه غفاربودن مرا دچار سرگیجه نمیکند. تنها علتش هم این است که اگر آدم گناه نمیکرد کی و کجا خدا میتوانست غفار باشد؟! و مغفرت چه معنایی داشت! بحث کلامیش را نمیدانم اما میدانم خدا در این صفت محتاج بنده شد. این حرف بهخودی خود هم بد نیست آنجایی خیلی بد و مبهم میشود که صفات خدا عین ذات اوست و ذات هم عین صفات. س: چه وقت میفهمیم خدا غفار است؟ ج: وقتی آدم گناه کند! س: آیا اگر آدم گناه نکند این صفت محقق میشود؟ ج: نه! نتیجه: آدم باید گناه کند تا آمرزندگی را درک کند. ............................................................... پانوشت: لطفا یک کیلو سیب قرمز آبدار! ساعت یازده و چهل و سه دقیقه و بیست و یک ثانیه در حالی که در خیابان راه میرفتم تصمیم گرفتم بمیرم. و مُردم. به همین سادگی. حالا مردهام و از این بابت احساس بدی ندارم. اما بد نیستم لحظات احتضار و بعد از آن را از زبان خودم بخوانید. چند دقیقه قبل توی یک بنگاه املاک نشسته بودم و صحبت از خرید خانه بود. مشاور املاک پرسید: خانه تمام رهن باشه؟ یا اجاره هم میدید؟ گفتم: رهن کامل. - خب، یه خوابه یا دو خوابه؟ فرقی نداره. (سریع این فکر به ذهنم رسید که حتی بدون اتاق خواب هم میشه. اما بدون توالت خانه به گند کشیده میشه) .... شعرت بهانه دردواژههایم شد: در افسوس پارهپاره نفسهای بریدهام گم میشوم؛ لبریزم ازحسرت بارشهای بیپایان؛ من و بارانِ پاییز چه فرقی داریم جز آنکه من غمگینترینم و او صبورترین! حصارم را تنگ بگیرید تا زیر سنگینی این خلوت آرام بگیرم! به من حق بده که مثل برگهای زرد و قهوهای، همهی پاییز بریزد میان تنهاییم. صدای خشخش فشردگی، میان ثانیه رفته و نیامده را میشود از شکستگی گلویم فهمید. بگو مهم نیست؛ وقتی به چیزی دلنبستهای، خوشبختی! اما آیا این کافی است تا دنیا را به ریشخند بگیرم؟ به من حق بده!... دنیا در دهانم طعمی ندارد و من هم چشم طمعی به دنیا ندوختهام. حالا برایم چه خواهد ماند! جز چشمبراهی به راهی که انتهایش در ابهام زمان فرو میرود و من در قعر این ماندن دستآویزی ندارم؟ بگذار حسابم را از همه جدا کنم. وقتی پساندازی برای فردا نیست، روی هیچچیز نباید حساب باز کرد. به این قرار که باشد باید به کیش دستهای همه عادت کنم. مات ماندهام میان اینهمه تردد که نتیجهای جز خیرگی به دستهای این و آن نداشت. اما چیزی هست؛ چیزی که حسابم را از همه جدا میکند، هرچند این هم فصل ممیزی نیست تا دلخوش کنم که یک سر و گردن از دیگران به بودن نزدیکترم. تمام حرف اینجاست که عشق از اهالی بهشت نبود، قطرهای از حزن خدا بود که در هجرت آدم ـاز بهشت - بر زمین چکید. امیدی نیست که پلکهایت را ببندی و عطر خوش کافور را تا عمق جانت فرو ببری و چشمهایت را باز کنی و خیال برت دارد که سبزآبی آسمان چشمت را بزند و تو مجبور باشی چشم به گندمزار گناه آدم بدوزی. به من حق بده!... در تقویم هجرت من، همه چیز از پیش مکتوب بود. طالبی نداشت این مهر جز آنکه قَبِلتُ بگویم بر نبودنم. کلک خیال من سر بر تقدیری سپرد که جز همین لحظه دارایی نداشت. روز من یکشنبه ساعت ۴ بعد از ظهر ۲۸ آبان است
میخواستم حریرهای از سبز بپوشم زرد و قهوهای فصل ریزش نفسهایت را اما یخ زد، بهار خوشیها در زمستان کلمات تو و باز منم و دهلیز غمی که در آن فرو میروم و آفتاب زردی که پیش چشمم میمیرد.
کاش روزها دقیقهای بودند و سالها ساعت مرگ را ناقوسوار زوزه میکشیدند تا نفسی تازه کنم.
خستهام! نه به قدر کوهی که سنگینیش را نمیتواند یک قدم جلو برود؛
خستهام! نه به قدر چسبندگی مردابی که نمیتواند پای از لنجزار زمین بیرون بکشد؛
خستهام! نه به قدر غاری که دهانش را از سالها تا سالها گشوده و هنوز دلتنگیهایش را به روشنایی نسپرده است؛
خستهام! به قدر فشردگی حجم اقیانوس بر نفسهای واپسین یک غریق.
خودم را به زمین سپردهام تا گنج نفسم را بر معلقاتش بیافزاید و باز قصههای کهنش را در چاه سرخوردگیها از سر بگیرد.
نوشتهای از سهراب آقا سلطان
| Design By : Night Skin |
