لاک قرمز انگشت شست پایم را با استن پاک می کنم. همینطور که پایین تر می روم' سیاهی زیر ناخنم بیشتر معلوم می شود. یک سانت مانده به سر ناخنم زیرش سفید است. سفید بدرنگ. مثل برف هایی که جای پایی آن را با گل زیرش مخلوط کرده باشد. نه بدرنگ است. مثل زیرپوش مردی که چند ماه تنش بوده و رنگش کدر شده. مثل هرچه می خواهد باشد' مهم نیست. به جهنم. حتی سیاهی بدرنگ بقیه ناخنم هم مهم نیست. حتی مثل سیاهی ناخنی نیست که لای در مانده و سیاه و بنفش شده. سیاهی اش کدر است. یک لکه سیاهی براق اما کنارش هست. این هم مهم نیست. مهم این است که نباید ناخنم به جایی بخورد. فقط این ناخن نیست. هر بیست تا ناخنم کمابیش همین طورند. گاهی به جای لکه سیاه یک خط سیاه دارند. اما همه شان خط خط شده اند. کچلی ناخن. اما فقط این نیست خط هایی مثل نصف النهار روی شان افتاده. این هم مهم نیست. حتی دو رنگ شدن صورتی زیر ناخن ها هم مهم نیست. ته ته ناخن هایم دارد صورتی کم رنگ می شود و من هر روز با زبانم امتحان می کنم که بفهمم خط خطها و نصف النهارها هم روی این صورتی کم رنگ هست یا نه!
مهم نیست که نمی توانم بدنم را بخارانم. ولی سخت است بالا کشیدن شلوار بدون ناخن. 
ناخن هایم را که جلوی دکتر گرفتم مثل همیشه لبخند زد و برق چشمهایش سیاهی چشمش را براق تر کرد و گفت: داری خوب می شوی.
- ابروهام?
-شش ماه دیگه.
نه. نه. نه. این نه را الان می گویم که توی اتاق تنها هستم و دارم موهای ریز ابرویم را که بیرون زده توی اینه نگاه می کنم و آب چشمم می ریزد توی گودی کنار چشمم. و از شیب بینی ام می اید پایین. دوست دارم وقتی به کنار لبم می رسد' زبانم را در بیاورم و مزه اش کنم. لابد دیگر شور نیست. لابد تلخ است. مثل طعم دهانم. 
امروز مامان درست موقع اذان ظهر صدایم کرد. بالای پله ها ایستاده بود و کاسه چینی گل سرخی مامان بزرگ دستش بود. باید حدس میزدم. دیروز از دهانم پریده بود که هوس غذاهای مامان بزرگ را کرده ام. توی همان ظرف های قدیمی. چینی و مسی. غداهایی که روی چراغ سه فتیله ای می پخت. با روغن کرمانشاهی. عجب بویی. 
بوی ترخون توی کاسه از پله ها ریخت پایین. 
-کوفته است?
-ویارونه ست. 
مامان سر محمدحسین هم ویارونه می پخت. لعنت به من که آن موقع هم هیچ چیزی توی معده ام نمی ماند. یعنی کوفته اش را خواهم خورد!
مامان لبخند میزند. می توانم خوش حالیش را از لای پف چشمهایش ببینم. باید بخورم. باید وقتی خوردم زنگ بزنم و بگویم خوشمزه بود. متل غداهای مامان بزرگ. 
باید کاسه چینی را پر از گل رز کنم و برایش ببرم. حتما خوش حال می شود بفهمد امروز یک کوفته با یک کف دست نان سنگک و ترشی هفت بیجار خورده ام. بوی ترخون و مرزه می پیچد توی دهانم. شوری کوفته تلخ می شود. اما می خورم. لبخند مامان هنوز بالای پله ها توی چشمم است. لقمه لقمه نان سنگکش را بیشتر می کنم. یک نصفه قاشق ترشی را بلافاصله می خورم. مامان از بالای پله ها بلند می گوید: سماق قرمز داری? یا بیارم? 
-اوووووم. 
سماق را می ریزم روی آب کوفته. 
تلخی ها می رود. 
تمام می شود. یک کوفته و یک کف دست نان سنگک تازه.
لم میدهم به مبل. لاک را برمیدارم ناخن شستم را یک دست قرمز می کنم. کاش ناخن دستهایم قرمز بودند. لاک را زمین می گذارم. ناخن دستم می خورد به پایه مبل. درد می پیچد توی ناخنم و تیر می کشد و از انگشتم بالا می اید. دلم ضعف می رود. انگشتم را توی دهانم می کنم. دردش کم می شود. مثل وقتی زنبور انگشتم را نیش زد. مامان بزرگ کرد توی دهانش و انگشتم را مکید....
ادامه دارد.